آيا ما انسان‌ها جزئي از خداوند هستيم؟

محسن رئیسی

آيا ما انسان‌ها جزئي از خداوند هستيم، پس چرا انسان‌هاي خيلي بد وجود دارند؟

اين مطلب كه ما موجودات جزئي از خدا هستيم، صحيح نيست، زيرا لازمه اين سخن آن است كه خدا داراي اجزا باشد، در حالي كه خدا داراي جزء نيست، زيرا اگر داراي جزء باشد، بايد به اجزاي خويش محتاج باشد و احتياج با خدايي سازگار نيست.(1)

به نظر مي‌آيد آن چه موجب اين شبهه شده، تصور ناصحيح از معناي نفخ الهي است. در ذيل معناي نفخ و دميدن روح الهي در انسان را بيان مي‌كنيم، تا روشن شود كه منظور از دميدن روح،‌جدا شدن بخشي از خدا نيست، تا گفته شود اگر انسان جزئي از خداست، چرا گناه مي‌كند و يا چرا انسان‌هاي خيلي بد هم وجود دارند.

از آن جايي كه خداوند از روح خود به انسان دميد و او را جانشين خودبر روي زمين قرار دادچرا انسان هايي هم چون شمر ، فرعون،هيتلر،صدام،بوش و.. به وجود آمده اند كه بتوانند آن طور ظلم و ستم كنند و خداوند جلوي ظلم و ستم آنان را نمي گيرد؟

ابتدا بايد ديد منظور از نفخ ودميدن روح خدا در انسان چيست و آن گاه معناي روح خدا را مورد بحث قرار دهيم تا پاسخ سوال داده شود.

 نفخ" در لغت به معناي دميدن هوا در داخل جسم به وسيلة دهان يا وسيله اي ديگر است و مقصود از نفخ در آية شريفه ايجاد روح در آدمي است، به عبارت روشن تر نفس يك نوع اتّحاد با بدن دارد و آن اين است كه متعلق به بدن است و در عين حال يك نوع استقلال هم از بدن دارد، به طوري كه هر وقت تعلقش از بدن قطع شد از او جدا مي شود.(2)

به عبارت ديگر انسان از دو چيز مختلف آفريده شده كه يكي در حدّ اعلاي عظمت و ديگري ظاهراً در حد پايين از نظر ارزش. جنبة مادّي انسان را گل بد بوي تيره رنگ (لجن) تشكيل مي دهد و جنبة معنوي او را چيزي كه به عنوان روح خدا از آن ياد شده است.

البته خدا نه جسم دارد و نه روح. اضافه و نسبت روح به خدا به اصطلاح "اضافة تشريفي" است و دليل بر اين است كه روحي بسيار پرعظمت در كالبد انسان دميده شده همان گونه كه خانه كعبه را به خاطر عظمتش "بيت الله" مي خوانند و ماه مبارك رمضان را به خاطر بركتش "شهر الله" (ماه خدا) مي نامند، زيرا مي دانيم همه ماه ها و همه مكان ها از آن خدا است ليكن وقتي گفته مي شود خانه خدا، يعني خانه اي كه از نظر شرف و منزلت چنان با عظمت است كه هيچ طرف نسبت و اضافه اي غير از خداوند ندارد.

بر اين اساس مفهوم آيه اين مي شود كه در او روحي كه از نظر شرافت، اهميت و توانمندي شما به من قابل انتساب است دميدم.

بنابراين معناي آيه اين نيست كه از وجود خود بخشي را جدا ساخته و در قالب آدمي جا سازي نموده، بلكه اضافه به روح هم چنان كه گفتيم اضافه تشريفي است، مانند بيت الله يا شهر الله. مقصود اين است كه روح آدمي از ويژگي هايي برخوردار است كه باعث شرافت آن مي شود، زيرا داراي صفت اختيار و قدرت انتخاب است كه آن را از ديگر موجودات ممتاز مي سازد.

با اين ويژگي انسان مي تواند از ملائك برتر شود. اين روح الهي است كه با استعدادهاي فوق العاده اي كه در آن نهفته است و مي تواند تجلّي گاه انوار خدا باشد به او اين همه عظمت بخشيده و براي تكامل او تنها راه اين است كه آن را تقويت كند و جنبة مادّي را كه وسيله اي براي همين هدف است در طريق پيش گرفت اين مقصود به كار گيرد (چرا كه در رسيدن به آن هدف بزرگ مي تواند كمك مؤثري كند).(3)

بنابراين انسان مركب از روح وبدن استتمام حقيقت انسان را روح ونفس وي تشكيل مي دهد ودر عالم قيامت به سزاي اعمال خوب وبد خود خواهد رسيد ،بديهي است عذاب ونعمت عالم قيامت ، جسماني وروحاني است.

واين جور هم نيست كه عذاب روح در قيامت ، عذاب خدا باشد چون هم چنان كه گفتيم معناي دميدن روح ، جدا شدن قطعه اي از خداوند نيست بلكه منظور اين است كه انسان مركب از نفس وبدن است وبه خاطر شرافت روح از آن به روح الهي تعبير شده است.

روح انساني از اين جهت كه استعداد رسيدن به بالاترين مراتب هستي را دارا است ، هديه الهي است ، در عين حال روح و نفس ، اين ويژگي را دارد كه به وسيله انسان آلوده شودو از مراتب حيواني نيز پست تر گردد و آنچه عذاب مي بيند ، روحي است كه به آلودگي دچار شده است و آلودگي ها نيز توسط خود انسان ايجاد شده و اين چيزي نيست كه خداوند به انسان هديه داده بود.

و هم چنان كه مي دانيد انسان موجودي مختار است ولازمه ي آفرينش موجود مختار و كمال مند، اين است كه براي آن موجود، زمينه ي مخالفت نيز فراهم باشد؛ يعني، بتواند با دستورات مخالفت كند و در عين حال ، راه بندگي و اطاعت را انتخاب كند. چرا كه اگر براي اين موجود، فقط راه اطاعت باز باشد، اطاعت او مانند ملائكه خواهد بود. پس اگر فرض كنيم كه خداوند، به حكمت خودش ، بايد فقط انسان هايي را بيافريند كه اطاعت مي كنند؛ اين بدان معنا است كه آفرينش گنه كاران ، ممتنع باشد، و نتيجه ي آن، امتناع مخالفت انسان با خدا است .

روشن است كه چنين امتناعي با اصل هدف آفرينش انسان ، منافات دارد. پس نه تنها حكمت اقتضا نمي كند كه خداوند، فقط بايد انسان هاي مطيع را بيافريند؛ بلكه اقتضا مي كند كه براي موجوداتي كه آفريده ، راه مخالفت را بازبگذارد. لازمه ي آفرينش كمال اختياري ، اين است كه خداوند امكان كفر و مخالفت را براي انسان بازبگذارد. پس اگر نظام آفرينش به گونه اي بود كه فقط انسان مطيع امكان وجود داشت ، چنين نظامي با حكمت آفرينش انسان ، منافات پيدا مي كرد.

از سوي ديگر معمولا" انسان هاي گنه كار نيز، كارهاي نيكي انجام مي دهند و كمتر انساني است كه كفر، عناد و مخالفت با خدا، همه ي وجود او را فرا گرفته باشد. همان كارهاي نيك و خوب گنه كاران ، كمال اختياري آنان است و ارزش آفرينش را داشت . آنان با همان كمال اختياري ، مي توانند مشمول رحمت الهي شوند. هر چند كه حتي اگر كفر تمام وجود انساني را فراگيرد، باز حكمت اقتضا مي كرد كه آفريده شود، زيرا همو نيز موجودي است كه مي تواند با اختيار خود به كمال برسد.

خداوند، انسان را مختار آفريد و فاعل ظلم و ستم ، خود انسان مختار و آزاد است . پس اين صحيح نيست كه بگوييم : "خداوند انسان ستمكار را آفريد"؛ چرا كه اين سخن چنين به ذهن مي آورد كه ستم كاري انسان نيز در اصل آفرينش او است ؛ در حالي كه فقط امكان ظلم و ستم و گناهدر اصل آفرينش ، مربوط به خداوند است ، و انتخاب كفر و گناه ، كار خود انسان مي باشد، همان گونه كه انتخاب ايمان و اطاعت نيز با خود انسان است . پس بايد گفت : "خداوند، انسان را مختار آفريد تا ايمان و بندگي را برگزيند؛ نه كفر و مخالفت را" و اين از دو آيه زير به دست مي آيد:

"انا هديناه السبيل اما شاكرا" و اما كفورا"(4)

"و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون"(5).

 

  1. آموزش كلام اسلامي، محمد سعيدي مهر، ج1، ص 77.
  2. ترجمة تفسير الميزان، ج 12، ص 223 و ج 17، ص 358.
  3. مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، ج 17، ص 78 و 79 و ج 19، ص 337.
  4. انسان ، آيه 3.
  5. ذاريات ، آيه 56.

Image CAPTCHA
کد نمایش داده شده در تصویر روبرو را در کادر بالا وارد نمایید.